مدح و وفات حضرت معصومه سلاماللهعلیها
آیــۀ انــتــظــار مـعـصـومـه عــزّت پــایـدار مـعـصـومـه مـایــۀ افـتـخـار مـعـصـومـه هـمهجـا سـفـرهدار معصومه دختر و خـواهـر امـامت بود خانهاش مـعـدن کـرامت بود چـه قَـدَر حـامـیِ ولایـت بود از پــدر یـادگـار مـعـصـومه دستهای گرهگـشایی داشت تا سحـر ذکـر ربـنایی داشت سجده میکرد و هایهایی داشت عـبد شب زنـدهدار معصومه روضه میخواند با خودش هرشب اینچنین بود روضهاش بر لب الـســلام عــلـیـک یا زیـنـب عـاشـق بـیقـرار مـعـصومه نیمهشب ناقه را سوار شد و مثل زینب چه بـاوقـار شد و به بـلا هم کـمی دچـار شد و غـربـت بیشـمـار معصومه در دلـش عـکـس ماه افـتـاده از مــدیــنـه بـه راه افــتــاده در پــیِ ســر پــنـاه افــتــاده دل بـریـد از دیـار معصومه بین راه از دلش هـوار کشید نـالـه از دل بیاخـتـیار کشید آه، از هجـر روی یار کـشید بـارهـا زد هـوار مـعـصومه غربتـش داشت بیشتر میشد لشکـر کـفـر حـملهور میشد و به زینب شـبـیـهتـر میشد زیـنب روزگـار مـعـصـومه لـشکـرش روی خاک افتادند بـا تـن چـاک چـاک افـتـادنـد بـینــشـان و پـلاک افـتـادنـد شد به غـمها دچار معصومه چـشمهـایـش هـماره دریا شد شـاهـد جـسـم اربـاً اربـا شـد کـربـلایـی دوبـاره بر پـا شد اشک بـیاخـتـیار معـصومه حـاجـتـش دیـدن امـامش بود یا رضا یا رضا کـلامش بود خنده این روزها حرامش بود خـواهر غـمگـسار معصومه حـیـف حـاجـتروا نشد خانم دردهــایـش دوا نـشـد خـانـم از روی خـاک پـا نـشد خانم به رضا جـاننـثار معصومه بین بستر دلش قـرار نداشت غیر اوضاع سوگوار نداشت غیر یک نامه یادگار نداشت هـسـت ابـر بـهـار معصومه حـال که من نـیـامدم، تو بـیا نـصـفی از راه آمـدم، تو بـیا من زمینگـیرتر شدم، تو بیا قلب او گـشته زار معصومه گرچه در غربتی رضاجانم! من هم از راه دور گـریـانـم! پس به فکر غریب عـطشانم روضـۀ آشـکـار مـعـصـومه بـدنت زیـر و رو نشد هرگز با سـنان روبـرو نـشد هرگز نیزه سـهـم گـلـو نـشد هـرگز هست در احتضار معصومه |